خاطرات

نام : خاطران معتادان

خاطره : به نام خداوند پاكيها در سال 1346 متولد تهران، در محله‌اي به نام گمرك در خانواده‌اي نيمه مذهبي به دنيا آمدم. ثمرة زندگي پدر و مادرم را 4 پسر و 2 دختر دربر مي‌گرفت. پدر و مادر برادر بزرگترم وابسته به مواد مخدر بودند و به علت ناآگاهي با خوراندن مقداري مواد، آرامش را به خانه باز مي‌گرداندند. پدر و مادرم فروشندة‌ مواد بودند. در حياط خانه ما چند اطاق وجود داشت و يك اتاق آن مخصوص مصرف‌كنندگان مواد مخدر بود كه اكثر خريدارها از آن براي مصرف استفاده مي‌كردند. من درد خماري را همراه با دردهاي ديگر را از همان دوران كودكي آموخته بودم. يكي از دردها به نام ترس بود، ترس در دوران كودكي و به ويژه ترس از مأمور، چيزي بود كه هنوز با من است و اكثر وقتها مرا دچار استرس مي‌كند. پدر و مادر و يك برادرم در بيشتر مواقع به زندان مي‌افتادند. در يكي از همان مواقع، من توسط دكتري در منزل وي شروع به متادون درماني كردم. بعد از ترك وقتي به خانه رسيدم هنوز پدر و مادرم هنوز از زندان آزاد نشده بودند و دكتر بالاجبار من و برادر و 2 خواهرم را از طريق دادسرا به پانسيون فرستاد. كلاس اول و دوم دبستان را در همان پانسيون شروع كردم. در آن موقع خيلي خجالتي بودم، يكروز كه با همكلاسي‌هايم دعوا مي‌كردم، ناظم، گروهي كه با هم دعوا مي‌كرديم را به دفتر برد و گفت فردا پدرتان را با خود به مدرسه بياوريد. من خيلي از اين موضوع رنج بردم. به خاطر همين بود كه از پانسيون و مدرسه فرار كردم. وقتي به خانه برگشتم اعضاي خانواده تعجب كردند و من هم مجبور شدم دروغي را سرهم كنم و تحويل خانواده‌ام بدهم. دروغگويي را از همان دوران كودكي خوب ياد گرفته بودم. در آن شرايط سخت مجبور شديم با عمويم به شهرستان (كرمانشاه) و پيش بقيه فاميل برويم. با ورودمان به دهات مربوطه، يكي از اقوام فوت كرد و نزديكانش مرگ عزيزشان را گردن من انداختند و مرا متهم به بدقدمي و يا شوم بودن نمودند. در آن روستا ديگر هيچ بچه‌اي اجازة بازي با من را نداشت و اگر بچه‌اي از گفتة بزرگترها سرپيچي مي‌كرد، او هم مورد تنبيه قرار مي‌گرفت. در آن روزها ما منزل عموي بزرگترم زندگي مي‌كرديم. عمويم يك دختر و سه پسر داشت، من هم بيشتر مواقع با بچه‌هاي عمويم دعوا مي‌كردم و تمام اشتباهات بچه‌ها به گردن من بود و در نتيجه كتكهاي زن عمويم نصب من مي‌شد. وقتي عمويم ديد كه من و بچه‌هايش سازگاري نداريم و مرتب دعوا مي‌كنيم مرا به عنوان پادو در مغازه خياطي برد. اوستا خياط اذيتم نمي‌كرد و هنگامي كه تعطيل مي‌شدم بابت مزد روزانه 5 تومان مي‌داد و من هم پولم را وسايل مي‌خريدم و با دختر عمويم مي‌خورديم و به كسي تعارف نمي‌كردم. بعد از مدتي به تهران آمديم. در آن موقع برادر بزرگترم هم از زندان آزاد شده بود و مرا تحويل پانسيون دادند. كلاس سوم را در يكي از مدرسه‌هاي منطقه امامزاده معصوم شروع به تدريس كردم و باز هم اكثر وقتها با بچه‌هاي مدرسه دعوا مي‌كردم و از سوي مسئولين مدرسه هم مورد تنبيه قرار مي‌گرفتم. تنها وقتي پيش بچه‌ها كم مي‌آوردم كه مرا «بچه پرورشگاهي» مي‌خواندند و تكرار چنين حرفهايي برايم ترس و دلهره به همراه مي‌آورد و همين حرفها باعث فراري شدن من مي‌شد. يادم هست به خاطر سرخكي كه گرفته بودم چند وقت به مدرسه نرفتم و در بهداري پانسيون بستري شدم. از اينكه چند روزي به مدرسه نمي‌روم بسيار راضي بودم. و سعي مي‌كردم هر چند وقت يكبار به دلايل مختلف بيمار شوم تا از رفتن به مدرسه معاف گردم. از همان كودكي آموخته بودم كه بعضي از دردهاي روحي خودم را به شكل دردهاي جسمي نشان دهم و بدين‌وسيله توجه و همدردي‌هايي را كه به خاطر دردهاي روحي‌ام انتظار داشتم و به من داده نمي‌شد، از راه نشان دادن دردهاي جسمي به دست آوردم. اوايل انقلاب بود كه تصميم به فرار گرفتم و از پشت بام پانسيون فرار كردم. وقتي به منزل رسيدم و متوجه آزادي پدر و مادرم شدم، خيلي خوشحال شدم. اين دفعه با پدر و مادر خودم زندگي مي‌كردم. اما اين خوشحالي دوامي نداشت و باز توسط مأمورين كلانتري پدر و مادرم به زندان رفته و مرا هم به پانسيون فرستادند. ايندفعه پانسيونم را عوض كردند و مرا پيش برادر كوچكترم فرستادند. از اينكه با برادرم در يك جا بودم خيلي خوشحال بودم و خيلي هم ساكت شده بودم. كلاس چهارم را در يكي از مدرسه‌هاي نياوران شروع به تدريس كردم. يادم هست كه در زمستان سرد شميرانات، از سر نداري و ناچاري، لباس تابستاني به تن مي‌كردم و وقتي معلم جلوي بچه‌ها از من علت را مي‌پرسيد، مجبور مي‌شدم به دروغ متوسل شوم. طي اين سالها هميشه از پاييز و زمستان نفرت داشتم. در همان مدرسه، كلاس پنجم را هم آغاز كردم. ديگر حواسم به درس دادن معلم نبود و در بيشتر مواقع نمرة كم و يا بد مي‌گرفتم. وقتي مدرسه تعطيل مي‌شد پدر و مادرها با ماشين‌هاي آخرين سيستم براي بردن بچه‌هايشان مي‌آمدند و بچه‌ها با ديدن والدين خود با شادي مدرسه ترك مي‌كردند. حسادتي كه به بچه‌ها داشتم باعث خودآزاري من مي‌گرديد، احساسي كه جز افسوس و آه برايم نداشت. اغلب اوقات تنهايي را به عنوان يك گزينه خوب براي خودم انتخاب مي‌كردم. ديگر مثل قبل نبودم، من گوشه‌گير و منزوي شده بودم، تا اينكه يكي از مسئولين پانسيون مرا دعوت به كار در يكي از شركتهاي دولتي نمود. قبل از اينكه مشغول به كار شوم به مدت يك ماه به يكي از آموزشگاههاي جوشكاري فرستاده شدم و با درجه سوم قبول و وارد كار در آن شركت شدم. در آن دوران من 14 سال داشتم و اجازه يافته بودم هفته‌اي يكبار به خانواده‌ام سري بزنم.مدت كوتاهي بود كه پدر و مادرم از زندان آزاد شده بودند و من خوشحال از آزادي آنان، گوسفندي خريديم و قرباني كرديم. آن شب مادر براي هديه كردن گوشت قرباني به خانه همسايه رفت ولي ديگر باز نگشت. مادرم با مصرف مجدد قلبش مي‌گيرد و نفسش بند مي‌آيد و فوت مي‌كند. پزشك قانوني مرگ مادر را بر اثر مصرف مواد مخدر اعلام كرد. چند وقتي برايم سخت بود ولي خيلي زود عادت كردم. پدرم به طور مخفي موادش را مي‌فروخت. در آن مواقع من پايبند خانه نبودم و با دوستانم از صبح تا شب به تفريح و موتورسواري مشغول بودم. يك سال از فوت مادر گذشت و پدر هم باز به زندان افتاده بود و از سوي دادسرا محكوم و اعدام شد. پدرم هميشه در گفته‌هايش مرا پند مي‌داد و مي‌گفت دوست دارم تو راه مرا در پيش نگيري. در آن دوران تلخ و خسته كننده به قرص‌هاي آرام‌بخش روي آورده بودم. در آن شرايط احساس مي‌كردم چيزي كه مي‌تواند خلآ تنهايي مرا پر كند تا راحت‌تر بتوانم غم عزيزانم را تسكين بدهم، همين قرص‌ها بود، گزينة خوبي براي فرار از واقعيت‌هاي دروني‌ام و تصور مي‌كردم كمكم مي‌كند كه به گذشته نروم و بهتر بتوانم با مسائل روزمره خود روبرو شوم. اما برادرم متوجه خوردن قرص من شد و با كتك از من پذيرايي كرد و از خوردن آن منع شدم. در آن شرايط من موتورسواري را خوب ياد گرفته بودم و با موتور به سرتاسر تهران و حتي به خارج از تهران مي‌رفتم. اين كار به من احساس قدرت مي‌داد. تا چند وقت موتور توانسته بود جايگزين خوبي براي تمام كمبودهاي من شود. من عاشق موتورم بودم و هر شب آن را مي‌شستم و سعي مي‌كردم تمام پولم را صرف زنده نگه داشتن موتورم خرج كنم. با چند نفر كه در همسايگي ما زندگي مي‌كردند ارتباط نزديكي داشتم. بعد از كار به گردش مي‌رفتيم و تا پاسي از شب در بيرون از منزل بسر مي‌برديم. در آن زمان افراط در خرج كردن را يادگرفته بودم. هر بعدازظهر براي تفريح با دوستانم رستوران يا امامزاده‌هاي متعدد و يا به پارك‌هايي كه در آن وسائل بازي داشت، مي‌رفتيم. تا اينكه يك روز مرتكب اشتباهي در محيط كارم شدم و نزديك بود كارم به كلانتري و بازداشتگاه بكشد. در آن روز شوكه شده بودم. ديگر انگيزه‌اي براي زندگي نداشتم. من سخت به تكاپو افتاده بودم. ترس و اضطراب تمام وجودم را دربر گرفته بود كه چه به سرم خواهد آمد. سخت احساس تنهايي و انزوا مي‌كردم. تا اينكه متوجه در زدن يكي از رفقا مرا به خود آورد. من سربسته قسمتي از اشتباه خود را بازگو كردم. در آن موقع بود كه براي دومين بار الكل را امتحان مي‌كردم. من براي فرار از واقعيات، به الكل پناه بردم و نمي‌دانستم چگونه بايد ضعفم را برطرف كنم. در خانواده ديگر كسي به من گير نمي‌داد و مورد تشويق هم قرار مي‌گرفتم. آنها مي‌گفتند به جاي قرص، الكل بخور. الكل براي اين است كه تو به سن بلوغ رسيدي. در همسايگي ما دختري به نام راضيه بود و اكثر مواقع با هم بوديم و درد و دل مي‌كرديم. ما هميشه از تنهايي و بي‌كسي به يكديگر پناه مي‌برديم و به هم قول داده بوديم كه اگر به سن ازدواج رسيديم با هم عروسي كنيم. اما زماني نگذشت كه او ناپديد شد و با كس ديگري ازدواج كرد و رفت. احساس مي‌كردم تمام دنيا روي سرم خراب شده و قدرت ايستادن روي پاهايم را نداشتم. هميشه در فكرم حرفهاي او نقش مي‌بست. من به خاطر دوري او نمي‌توانستم بدون الكل بخوابم و يك ديوانه رواني شده بودم. بالاخره برادر كوچكترم از پانسيون بيرون آمده بود. در محله همه از برادر كوچكترم تعريف مي‌كردند، در خانواده هم همين طور. من هر موقع مي‌خواستم در خانواده و يا محله عرض اندام كنم، ديگران نسبت به من سركوب مي‌زدند. واقعاً هم او تيز و چابك و نترس بود. در آن شرايط من تصميم گرفتم به هيچ كس اعتماد نداشته باشم. پيش خود مي‌گفتم تا الان كه كسي كمكم نكرده، من مي‌توانم راه خودم را انتخاب كنم. در آن موقع برادر كوچكم آلوده به الكل و ماده سبز بود. به سن 18 سالگي رسيدم. دفترچه اعزام به خدمت گرفتم. بعد از آن به يكي از پادگان‌هاي اراك منتقل شدم و دوران ‌آموزشي را طي كردم. در طي مدت آموزشي چند بار فرار كردم كه منجر به انتقال من به تبريز و بعد اردبيل شد. آنجا هم نمي‌توانستم بمانم و به يكي از گروهان‌هاي مرزي مغان منتقل شدم و بعد به صلاحديد فرمانده، به شهر مرزي بانه. هميشه پيش خود مي‌گفتم من فقط دوست دارم خودم باشم. در همان روزها بود كه در كوهي به نام سور كوه به پاس شجاعتم از سوي فرمانده هنگ به من درجه دادند. يك شب كه مشغول نگهباني در يكي از پايگاه‌هاي اطراف بودم، يكي از دوستان همخدمتي‌ام پيش من آمد و ماده سبزي تعارف كرد. من هم دستش را رد نكردم. نمي‌دانم چند روز حالم بد بود. در آن دوران، جنگ به پايان رسيده بود. من هم آخرهاي خدمتم را طي مي‌كردم تا اينكه دوستي به سراغم آمد و گفت محله‌ات را آجربندي كردند و در حال خراب كردن هستند. من هم سراسيمه و شبانه، بدون اجازه از فرمانده پايگاه، به سوي تهران حركت كردم. وقتي به محله رسيدم آشنايي پيدا نكردم. شب را در ميدان آزادي سر كردم و بعد از آن به سوي پيدا كردن برادرها به سوي پارك شهر رفتم. در آنجا عده‌اي از آشناها را پيدا كردم و پرسان پرسان يكي از برادرهايم را پيدا كردم. در آن لحظه احساس پوچي و بي‌ارزشي مي‌كردم. ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود. از آنجا كه درد كشيدن عاقلانه نبود و ديگر الكل دواي دردم نبود، به دنبال مسكن قويتري مي‌گشتم. از آنجا كه توجيه و بهانة خوبي براي جايگزين كردن داشتم راضي بودم، من براي اولين بار در سن 20 سالگي به ماده سياه روي آوردم و توجه‌ام به قدرت اين نوع مخدر جلب شد. آن شب خيلي حالم بد بود و با بالا آوردن، همه چيز به خوبي پيش رفت و تمام دردهاي درون و بيرون مرا خنثي كرد. همان موقع برادرم (رضا) از بيماري مصرف رنج مي‌برد و ديوانه شده بود، ولي براي من اهميتي نداشت. من تمام داشته‌ها و نداشته‌هايم را در آن كوچه بن‌بست جا گذاشته بودم و تنها چيزي كه در آن دوران به من كمك مي‌كرد مواد سياهي بود كه با دوستانم مصرف مي‌كرديم. آن زمان، برادر بزرگترم (يدالله) هم به جمع ما آمده بود. من هم شانس گرفتن كارت پايان‌خدمت را پيدا كردم و خودم را به محل كار قديمي‌ام معرفي كردم و آنها هم با عشق مرا پذيرفتند. آن روزها بيشتر با دوستانم ماده سياه مصرف مي‌كرديم و ديگران از اين موضوع نگران حال من بودند و با يادآوري اينكه حواست را جمع كن وگرنه تو هم اعتياد پيدا مي‌كني، سعي در اجتناب من داشتند. اما من مي‌گفتم: من هم ورزش مي‌كنم، هم جوان هستم، مشكلي در من پيدا نمي‌شود. يك روز بعدازظهر جمعه، وقتي از خواب بلند شدم متوجه شدم هنوز كسل هستم و اشك از چشمانم سرازير مي‌شود، بي‌حسي عجيبي داشتم، بارها و بارها از زمان كودكي اين لحظه را حس كرده بودم و مي‌دانستم علائم خماري است. با رسيدن مقابل درب منزل دوستم، وقتي مرا ديد گفت خمار هستي؟ در جواب به او گفتم: خير فقط اعصابم بهم ريخته. دوستم گفت: معتاد شدي. دوباره به او گفتم: معتاد داخل جوي آب و كارتن خواب است و هروئين و يا سرنگ به دست دارد و با ظاهري كثيف در خيابانها ولگردي مي‌كند. من كه معتاد نيستم. آن موقع فكر مي‌كردم بعد از مدتي مي‌توانم مصرف نكنم، اما نشد. چند باري با كمك ورزش كنار گذاشتم، اما دوباره مشغول مصرف مي‌شدم. در حقيقت چيزي كه زماني به من اجازه داده بود از درد فرار كنم، عاقبت بلاي جانم شد. زمان به سرعت مي‌گذشت. يك روز پيغامي از سوي بهزيستي به دستمان رسيد. در آن موقع خواهر كوچكم كه مدت 8 سال بود او را نديده بوديم به همراه مرد جواني به خانة‌ ما آمد. آن مرد كه علي نام داشت خود را خواستگار معرفي كرد و گفت: من خواهرت را خوشبخت مي‌كنم به شرطي كه شماها ديگر ارتباطي با او نداشته باشيد. من دليل اين امر را جويا شدم. او در جواب گفت: ممكن است خواهرت هم به درد شما مبتلا شود. امروز مدت 22 سال است كه من خواهر كوچكم را نديده‌ام و نمي‌دانم منزلش كجاي اين شهر است. بعد از مدتي با دختري آشنا شدم و فرصت را غنيمت شمردم و به اتفاق خاله ناتني‌ام به خواستگاري او رفتم. آن روز خاله‌ ناتني‌ام رو كرد به من و گفت: اين دختر مناسب شما نيست. و در بيشتر مواقع به من يادآوري مي‌كرد كه هيچ وقت مرتكب اين اشتباه نشوم و تأكيد مي‌كرد كه مي‌تواني به خواستگاري دختر ما بيايي و من تمام زندگي تو را فراهم مي‌كنم. اما من گوشم به اين حرفها بدهكار نبود و خودم به تنهايي دست به كار شدم و دختري را كه نشان كرده بودم به عقد خود درآورده و زندگي مشترك را آغاز كردم. در همان اوايل زندگي به همسرم گفتم كه مقداري مواد مصرف مي‌كنم و او اجازه داد در كنار برادرش به مصرف ادامه دهم. يك روز برادر بزرگترم (يدالله) به سراغم آمد و گفت برادر ديگرم (رضا) حالش خراب است و دكترها جوابش كردند. برادرم به حدي در دوران زندگي خود مصرف كرده بود كه دچار فراموشي گرديده بود و كليه امور زندگي خود را از دست داده و بعد از مدت كوتاهي هم به زندگي خود پايان داد. ما به اتفاق خانواده، ختم كوچكي گرتفيم و او را به خاك سپرديم. در آن دوران علاقه داشتم كه با فروشندگان مواد بچرخم ولي ترس از فروش مواد مخدر داشتم. هيچ وقت نتوانستم اين كار را انجام دهم. يك روز كه از محل كارم به ديدن يكي از دوستان فروشنده‌ام رفته بودم، مأمورين من را هم گرفتند و به جمع اين خلافكارها بردند و هرچه اصرار كردم كه من تقصيري ندارم، كارم به كلانتري و سپس به دادسرا رسيد و براي اولين بار زندان را تجربه كردم. شش ماه فقط به خاطر پر كردن خلأ عاطفه‌اي و رفاقت با افراد خلافكار در زندان سپري شد. سال 74 بود كه متوجه شدم شركت شروع به بازخريد افرادش مي‌كند. من هم تصميم به اين كار گرفتم ولي مورد سرزنش همكاران و خانواده‌ام قرار گرفتم. همه بالاتفاق مي‌گفتند اين پول را گرفتي بعدش مي‌خواهي چه بكني؟ در جواب آنها مي‌گفتم من مي‌دانم چكار كنم، مي‌خواهم براي خودم گاراژ باز كنم. يك روز هم با يكي از دوستان مشورت كردم و او براي من استخاره‌اي از قران كرد. در جواب گفت: در همان شركت بمان و حركتي نكن. اما من تصميمم را گرفته بودم. از شركت بازخريد شدم و با پول آن توانستم ميني‌بوسي براي خودم دست و پا كنم، اما ماشيني كه سند به اسم كسي ديگر بود و با يك كاغذ قولنامه‌اي من تمام پول آن را پرداخت كردم و به دست يكي از اقوام زنم دادم. خودم را در اتاقي زنداني كردم. معلوم نبود راننده، پول كاركرد ماشين را چه مي‌كند. هر روز يك حرف مي‌زد و از اين بابت ناراحت و هميشه با هم جر و بحث داشتيم. آن موقع دخترم 4 ساله بود. فكر مي‌كردم از همه بيشتر مي‌دانم و هيچ وقت اشتباهات و ضعف‌ها و يا هرچيز ناخوشايند ديگري را گردن نمي‌گرفتم. اگثر روزها سعي مي‌كردم به هواي گردش، براي خريد مواد، دخترم را بيرون ببرم تا مأمورين نسبت به من سوءظن نبرند. تازه محله‌ام را عوض كرده بودم و با دوستان جديد متأهل اما مصرف‌كننده آشنا شدم. ديگر تمايلي به خانه ماندن نداشتم و بيشتر اوقات زندگيم را با اين افراد سپري مي‌كردم. يك روز با يكي از دوستان شروع به مشورت كردم و درباره ماشين برايش گفتم. او گفت ماشينت را بفروش و پولش را به دست من بده و خودت هم در مغازه مشغول به كار شو. من بدون اينكه با خانواده‌ام اين مسئله را در ميان بگذارم تن به اين كار دادم. ماشين را فروختم و مقداري از پول آن ماند تا سند به اسم خريدار بزنيم. در خانه جنجالي بپا شده بود. همه از اين حركت من شوكه شده بودند و من هم سعي مي‌كردم با خريد مقداري طلا براي همسرم جبران كنم. بعد از گذشت يك ماه متوجه شدم از كسي كه ماشين خريده بودمو به فروشنده‌اي كه ماشين به آن فروختم، سند ماشين رد و بدل شده. نگران شدم و براي مابقي طلبم به سراغشان رفتم. خريدار مرا تهديد كرد كه اگر اين دفعه مزاحم ما بشوي به جرم خريد و فروش مواد، تو را تحويل كلانتري مي‌دهيم. من هم كه از اسم مأمور و كلانتري وحشت داشتم از فرط ناراحتي و ترس خماري تصميم گرفتم كه ديگر دنبال مابقي پول خود نروم. تصميم به ترك مواد مخدر گرفتم و با همسرم به بهزيستي رفته و با متادون و قرص‌هاي خواب‌آور مدتي در خانه ماندم، اما نشد كه نشد. بعد از مدتي دوباره به شرايط اول مصرف برگشتم و يك بار ديگر به زندان افتادم. بعد از آزاد شدن هم شروع به مصرف مجدد كردم. در آن شرايط دردناك، صبح تا بعدازظهر مي‌خوابيدم و شب تا صبح مصرف مي‌كردم. انگار زندگي مي‌كردم كه مصرف كنم. آن روزها متوجه شدم كه همسرم براي طلاق به دادسرا مي‌رود و از سوي دادسرا اخطاريه‌اي براي حضور در دادسرا به دستم رسيد. همسرم تقاضاي مهريه‌اي را كرد. در جواب به او گفتم دخترم را بده تا مهريه‌ات را بدهم. آن روزها صاحب خانه هم ما را جواب كرده بود و من هم بيشتر پولم را صرف خريد مواد كرده بودم. مجبور شدم در سفره خانه سنتي مشغول به كار شوم. در آن سفره خانه با شخصي دوست شدم. او گفت آيا دوست داري كه ديگر مصرف نكني؟ در جوابش گفتم: خيلي زياد. او مرا به يكي از دكترهاي داروگياهي معرفي كرد و چند روز بدون مصرف زندگي كردم تا بتوانم روز موعود به دادسرا رفته و تكليف همسرم را روشن كنم. بالاخره آن روز فرا رسيد. او از نصف حق مهريه‌اش گذشت و من هم از دخترم. و هر دو راضي به اين طلاق شديم. در آن روز مي‌دانستم مقداري پول برايم باقي مانده كه بتوانم يك ماه را راحت مصرف كنم. در اطراف محله قديمي خودمان كه خراب كرده بودند و بجاي آن پاركي ساخته بودند، سراغ ديگر معتاداني كه آنها هم به سرنوشت من گرفتار شده بودند رفتم. پس از پايان پول مجبور شدم براي خودم كاري دست و پا كنم. در همان روزها در پارك به مدت 10 شب بر روي چمن‌ها مي‌افتادم و بعد از ترك در يكي از همان قسمت‌هاي پارك مشغول به كار شدم. يك روز هم وسوسه الكل به سراغم آمد ولي ديگران شروع به نصيحتم كردند. اما توجيه و بهانة خوبي در دست داشتم و در جواب آنها گفتم الكل را فقط براي شستشوي بدنم مي‌خورم و طولي نكشيد كه دوباره به جايگاه اوليه مصرف مواد رسيدم. من هميشه از اطرافيانم عصباني بودم و تمام مشكلاتم را به گردن آنها مي‌انداختم. مجبور شدم به علت سرما تغيير كار بدهم و به يكي از رستوران‌هاي طرف بهارستان رفتم و آنجا هم در حال مصرف بودم كه مأمورها سررسيدند و مقداري از مواد همراهم را به دادسرا دادند و من باز هم به زندان افتادم، و بعد از 20 روز از زندان آزاد شدم. آن موقع بود كه به فكر عزيمت به طرف يكي از شهرك‌هاي كرج افتادم تا بتوانم 2 برادر ديگرم را پيدا كنم و عاقبت بعد از گذشت چند روز آنها را پيدا كردم. آن روزها خيلي ضعيف و بهم ريخته بودم و ديگر توان مصرف كردن را هم نداشتم. هر وقت مصرف مي‌كردم برادرم مواظب بود كه از حال نروم، ولي در اكثر مواقع پيش مي‌آمد كه غش مي‌كردم و يا از حال مي‌رفتم و با كتك و يا با راهكارهاي خودشان مرا به حال مي‌آوردند. بعد از آن هم شروع به نصيحت مي‌كردند و من از سرزنش آنها ناراحت مي‌شدم. ديگر از مواد لذتي نمي‌بردم و فقط مصرف يك نياز جسماني شده بود و ديگر هيچ تاب و تواني در برابر مواد نداشتم. يك روز در جمع عده‌اي از معتادان قرار گرفته بودم و مأمورين آنجا را محاصره كردند و يك بار ديگر به زندان افتادم و 2 ماه ديگر به زندان افتادم. همان شب كه آزاد شدم به شهريار رفتم و توانستم مقداري مواد خريداري كنم تا بتوانم چند وقت در منزل برادرم سركنم. وقتي به منزل برادرم رسيدم متوجه شدم كه برادر بزرگترم (يدالله) هم به خاطر مصرف مواد فوت كرده است. با اين اوضاع من هم سعي كردم با مصرف زياد به زندگي خود پايان دهم. نمي‌دانم چند روز در يك باغ در شهريار بي‌هوش شده بودم. موقعي متوجه شدم كه از گرسنگي و خماري از خواب بلند شده بودم و به نظر خودم 2 روز بود كه بي‌هوش بودم. واقعاً باورم شده بود كه لبي كه خورده ميشه به بافور شسته مي‌شه. با كافور و تا پيچ بهشت زهرا با من است. چند وقتي هم در يكي از باغهاي متروك زندگي كردم. يك روز كه از كنار باغي مي‌گذشتم متوجه شدم كه صدايم مي‌كنند. افرادي به دور يك درختجمع شدند و مأمورين كلانتري هم حضور داشتند. همگي يكصدا فرياد مي‌زدند كه برادرت (كوچكترين برادرم به نام اكبر) گوشه يك درخت مرده، ولي من توجهي به آننكردم و ترسيدم مبادا دوباره كارم به كلانتري و زندان بكشد و فرار را بر قرار ترجيح دادم. بعد از گذشت چند روز دوباره به منزل برادرم رفتم تا خبر فوت برادرم را بدهم. از فرط ناراحتي با مقداري مواد كه همراه داشتم به دادسراي انديشه خودم را معرفي كردم و به قاضي پرونده گفتم ديگر توان زندگي را در بيرون از زندان ندارم. منشي دادسرا با تعجب دليلش را پرسيد. در جواب گفتم: آمده ام خوب شوم و خواهش كردم تا خوب نشدم آزادم نكنند. ولي اين كار هم اصولي نبود و بعد از 6 ماه دوباره آزاد شدم و هما



 


 
 
آمار سایت
5  نفر
: آنلاین
26  بازدید : امروز
392  بازدید : این ماه
3380  بازدید : تاکنون